تبليغاتX
به یاد درویشان

حبیب اله مستوفی  روژژميري (تقويم) كردستان ،چاپ شده در سنندج را مرور مي كردم :

دوشنبه 17 فروردين  2709 كردي (17-1-88 ) و 10 ربيع الثاني 1430 هجري قمري - وفات عبدالقادر گيلاني در561 هجري قمري

صداي دلنشين مادر مهربان (اينك در خاك خفته ) را هيچگاه فراموش نمي كنم كه وقتي مشغول بازي بودم و به ناگاه پايم مي لغزيد فرياد مي زد «غوث» و يا عمويم كه درويش جوان قادري بود عبدالقادر گويان به ياريم مي شتافت.

عبدالقادر گيلاني عالم وعارف نامبردار وچهره ي نام آشناي كردستان است كه سير  در احوال وغور درآثارش بسي زيبا ونكته آموز است .

 تاملي اندك در آثار محي الدين ابو محمدعبدالقادر گيلاني بهره مندي توام او را از شريعت و طريقت به خوبي نشان مي دهد، واعظي حنبلي كه در مذهب شافعي هم فتوي مي داد با تسلط بر ادبيات عرب در شهر بغداد بيش از 140 مجلس وعظ[1] را سامان مي دهد كه شمار حضار در آن گاهي افزون بر 400 نفر بود .[2] در اين مجالس با گفتار آتشين در ابطال افكار نادرست مي كوشد و در اين راستا بي پروا سخن مي گويد و اقوال و افكار و رفتار را با قسطاس مستقيم كتاب و سنت مي سنجد و نمي هراسد . [3]

هدف نگارنده دراين نوشته پرداختن مبسوط به اين دانشي مرد وارسته وتبيين وتحليل مبسوط مسائل نيست بلكه فقط باز خواني دوباره ي ابياتي منسوب به اوست كه آنهارا حاوي وحامل پيامي  دل نشين و دقيق براي امروز مي دانم.

 آشتي دادن مفاهيم به ظاهر در تقابل در اشعار عبدالقادر گيلاني

مفاهيم دنيوي و حقايق اخروي و رابطه دقيق اين دو مقوله يعني مفاهيمي كه امروزه گروهي جمع آنها را با هم نوعي تقابل (پارادوكس) مي دانند را عبدالقادر گيلاني در قامت عالمي عارف به خوبي تبيين نموده و در ابياتي ذكر نموده است برخي از اين مفاهيم عبارتند از : ذكر شبانه و جهد روزانه ، فرد گرايي و جامعه دوستي ، ظاهر بيني و باطن گرايي ، مرگ انديش و عدم افسردگي ، عمل به اقتضاي حال در عين دور انديشي و نهايتا نصيحت خلق توام با مجاهده با نفس .

در جهان امروز بي پروا مباش                           
فارغ    از   انديشه   فردا   مباش

كشتي پيدا كن و بنشين در او                           
ايمن    از  غرقاب اين  دريا مباش

بي   خبر   از    ناله شب ها مشو                      
غافل   از   احوال   مظلومان مباش

در پي خود كن دعا گويان نيك                
بد   مكن   با   مردمان ، تنها مباش

دل بسي در جنت و اخري مبند             
بي    هواي     جنت الماوي   مباش

كار درويشان و مسكينان بر آر               
ياد كن از مرگ  و  درد  افزا   مباش

نيكويي كن تو و نيكو   نام شو                           
بد   مكن   مشهور  در   ايذا مباش

داد خواهي را چو بيني  داد ده                          
در   دكان   و  جاه   بي  سودا مباش

زير دستان را تو از پا در ميار                               
غره ي   اين  فرق  فرقد  سا  مباش

خلق را محي تو ناصح گشته اي                       
پيرو     اين     نفس    ناپروا   مباش

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[1] شصت و دو مجلس در كتاب فتح الرباني و هفتاد و هشت مجلس در فتوح الغيب

[2] اين مجالس در صبح هاي جمعه و شبهاي دوشنبه تشكيل مي شدكه گاهي المستنجد (خليفه) هم در آنها شركت مي كرد.

[3] نامه هاي 15 گانه اي از عبدالقادر گيلاني را استاد جميل ابراهيم حبيب گرد آوري كرده كه در آن نامه ها از دويست و هفتاد و پنج آيه قرآن استفاده شده است .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منبع : وب سایت کومه کال:  http://www.komakal.com

+ نوشته شده توسط مر ید در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 و ساعت 10:35 |

 قرآن برای همه

اکثر اهل زمان ما که نام مسلمانی برخود گذاشته‌اند از کتاب دینی و آسمانی خود بی‌خبرند و لذا بعقائد متفرقة باطله و ذلّت نفاق و تفرقه گرفتار شده و برای تمیز بین حق و باطل بمیزانی چنگ نزده‌اند، و هر کس بدنبال هر عالم نمائی رفته و بواسطة دین تقلیدی تحقیقات دینی را جائز نمی‌شمرد، و درصدد تحقیق نمی‌باشد. و اگر گاهی به فکر تحقیق افتاده معیاری که حق را از ناحق جدا سازند ندارند، و می‌توان گفت در امر دین حیران و سرگردانند و راه‌نمایان دلسوز خیرخواه بیداری که از میزان و معیار دین آگاه باشند ندارند، و غالباً دنیا طلبانی بنام دین برگردن ایشان سوار بوده‌اند. و عالم و جاهل توجّهی که شاید و باید بکتاب إلهی ندارند و آنرا مهجور و متروک نموده و بهرة شایسته از آن نبرده‌اند، و حتّی در حوزه‌های علمی دینی تدریس آن جزء برنامه نیست، در صورتیکه الله و رسولش و سایر پیشوایان اسلام تماماً قرآن را میزانِ حقّ و باطل و رهنمای سعادت و برای همه آنرا امام و حجّت، و پیشوای خود و سایرین دانسته و برای تصفیة حقایق دین از خرافات : قرآن را معرّفی کرده‌اند. متأسّفانه علل فراوانی باعث شده که مردم را از این واقعیّات دور و بی‌خبر داشته‌اند، و از راهنمائی قرآن در امور دین و دنیا بی‌اطلاعند. و بهمین جهت است که در سورة فرقان آیة 30 ذکر شده که رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم روز قیامت در پيشگاه عدل إلهی از قوم و از أمّت در عوض شفاعت شکایت می‌کند، در سورة فرقان فرموده :

«رسول الله گوید پروردگارا قوم من این قرآن را متروک نمودند».

یکی از علل بی‌خبری مردم از حقائق قرآنی همانا کسانیند که از بیداری مردم بتوسط قرآن وحشت دارند، و برای حفظ خرافات خود مردم را از فهم قرآن دور داشته‌اند. همان گویندگانی که گاهی خود را مبلغ قرآن می‌دانند، در صورتیکه باقرار خود قرآن را قابل فهم نمی‌دانند، و می‌گویند: باید امام بیاید و آنرا بیان کند. کسی نیست به آنان بگوید: پس چرا رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم و یازده امام بیان نکردند؟! و اگر بیان کردند پس قابل فهم شده چرا می‌گوئید نمی‌فهمیم؟.......

اثری از آيت الله العظمى علامه سيد ابوالفضل ابن الرضا برقعي قمی

جهت دانلود این کتاب به صورت pdf اینجا را کلیک کنید .

 

+ نوشته شده توسط مر ید در جمعه سوم آبان 1387 و ساعت 11:50 |

عید فطر مبارک

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت


صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت!


دوستان عزیزحلالم کنید و

التماس دعا . . .

 

+ نوشته شده توسط مر ید در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 16:0 |
خدای بزرگ به ما کادویی میدهد. مثلآ یک جلد کتاب.
میفرماید: میدانی این چیست؟
می گوییم: نه
می فر ماید:این یک هدیه است.بازش کن.
بازش می کنیم
قلمی به دستمان میدهد. میدانی این چیست؟
پاسخ می دهیم : نه
هیچ نمی دانیم جز آنچه تو به ما آموختی.
نوشتن می دانی؟
نمی دانم
دستها یمان را می گیرد و می فر ماید بنویس:  بسم الله الرحمن الرحیم
تقدیم به خدای بخشنده مهربان
امضاء کن
چگونه؟
نامت را بنویس
حالا آنرا کادو کن.اینطور......
دستهایمان را می گیرد و با کمک دستان پر مهرش کادو می کند 
حال آنرا به من باز گردان
چشم می گوییم و آنرا باز پس می دهیم . هدیه را می گیرد به وجد می آید .
می پرسد این را برای من گرفتی؟ چقدر زیباست. چقدر زحمت کشیده ای .به پاس این همه خوبی تو ترا در بهشتی مصفا جای میدهم .که بهشت شایسته نیکو کاران است. در آغاز مات و مبهوت نگاهش می کنیم . می خواهیم بگوییم این هدیه را ما تهیه نکرده ایم .آنرا شما به ما دادید . ما نوشتن نمی دانستیم شما دستهایمان را گرفتید و نوشتید .
ما کاری نکردیم تنها شاهد شما بودیم .نگاهش می کنیم آنقدر به وجد آمده است آنقدر خشنود و راضی است که این همه را از یاد می بریم. در شادی و رضایتش غرق می شویم. مغرور می شویم. سرمان را بالا می گیریم و می گوییم: بار خدایا بخاطر تست که این همه کار کرده ایم. بسیار سختی کشیدیم .رنج دیدیم تا توانستیم این هدیه را برایت تهیه کنیم.بخاطرش مصائب زیادی را تحمل کردیم و...... خدای بزرگ متواضعانه پنهان می شود تا احساس غرور کنیم .حتی به یادمان نمی آورد که هر آنچه بوده و هست از آن او بوده.او بر ما عاشق است بی نیاز است پس بدون انتظار اینچنین عشق می ورزد.
سبحان الله.سبحان الله. سبحان الله.
از این به بعد این حقیقت را بخاطر بسپاریم وبرای رضایتش عاشقانه گام برداریم.بدانیم هر چه هست از آن اوست و از اوست.اگر کار خوبی کردیم شکرش را به جای آوریم زیرا این ما نیستیم که انجامش میدهیم بلکه این اوست که ما را برگزیده تا از طریق ما فعلش تحقق پذیرد

برگرفته از وبلاگ نور خدا

+ نوشته شده توسط مر ید در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 و ساعت 16:56 |
 

در خواب ديدم كه با خدا مصاحبه مي كردم...

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
خدا جواب داد....
« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
خدا لبخندي زد و گفت...
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم و به یادشان هستم»
« هميشه»

 
دوستان همیشگی و دوست داشتنی به یاد درویشان
دوستتان دارم
حلالم کنید
التماس دعا . . .
+ نوشته شده توسط مر ید در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 10:59 |

هوالعلیم

 

آشنایی با چهل گناه زبان

 

۱-  دروغ گفتن    

۲ – تهمت زدن

۳ – طعنه زدن

۴ – زخم زبان زدن

۵ – عیبجویی از دیگران

۶ – آبروریزی

۷ – دل شکستن

۸ – لعنت کردن مردم

۹ – سرزنش بی جا

۱۰ – کبر درگفتار

۱۱ – نهی ازمعروف

۱۲ – بدعت در دین

۱۳ – حکم ناحق

۱۴ – قسم دروغ

 ۱۵– رنجاندن مومن

۱۶ – اضهار حسد و بخل

۱۷ – بد خلقی

۱۸ – بدزبانی بامعاشرت بامردم

۱۹ – تصدیق کفر شرک

۲۰- خشونت در گفتار

۲۱ – غیبت کردن

۲۲ – فحش و ناسزا گفتن

۲۳ – مسخره کردن

۲۴ – سخن چینی

۲۵ – شایعه پراکنی

۲۶ – ناامید کردن

۲۷ – به نام بد صدا کردن

۲۸ – شوخی با نامحرم

۲۹ – تملق و چاپلوسی

۳۰ – ریا در گفتار

۳۱ – امر به منکر

۳۲ – فاش کردن اسرار مردم

۳۳ – تحریف مسایل دینی

۳۴ – شهادت ناحق

۳۵ – وعده دروغ

۳۶ – خبری ندانسته گفتن

۳۷ – با مکر و حیله سخن گفتن

۳۸ – فریاد زدن بی جا

۳۹ – مزاح زیاد

۴۰ – تقلید صدای کسی برای مسخره کردن

بهترین اعمال نزد پروردگار حفظ زبان است.

بیشترین گناهان فرزند آدم از زبان است .

هرکسی که مردم از زبان او بترسند از اهل جهنم است .

التماس دعا . . .

+ نوشته شده توسط مر ید در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:21 |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد

میلاد نبی امین بر همه مسلمانان جهان مبارک باد


سال جدید هم برشما مبارک


 به یاد درویشان یک ساله شد

شعرآمد بهار زیر (سروده مولوی کرد ) تقدیم به همه شما دوستان

عزیزی که یک سال به یاد درویشان را همراهی کردید.

ئاماوه وه هار ُ وه هاری شادی

بوی عه تر نه سیم غونچه ی ئازادی

خیل خانه ی خه فه ت بار به نی یش که رده ن

مه ینه ت روو نی یان وه ماوای مه رده ن

خه م وینه ی که مان قامه ت خه م بی یه ن

هه وارگه ی قه دیم نه ده سش شی یه ن

به زم شه وق و عه یش نه ده رووم جه مه ن

ئانه هیچ نه بو نه ده روون  خه مه ن

ئینه نه تیجه ی دیای بالای تون

نیشانه ی وصال خال ئالای تون

 

+ نوشته شده توسط مر ید در جمعه نهم فروردین 1387 و ساعت 16:3 |

يه روز رفتم تو يه کوير...

اونجا هيچکس نبود جز من و يه درخت پير.

حتي يه قطره آب هم نبود.

اون درخته همه چيز اونجا بود. لااقل اينطور به نظر مي اومد.

رفتم پيشش نشستم،

سايش کم بود ولي خنک بود. خيلي خنک.

شايد از سايه ي همه ي درختايي که تا حالا زيرشون

نشسته بودم هم خنک تر بود.

ازش پرسيدم: اينجا، تنهايي، دلت نمي گيره؟

حرفي نزد...

دوباره پرسيدم. اين بار بلند تر از قبل.

سرش رو خم کرد .به من نگاه کرد و گفت : با مني؟

گفتم : مگه غير از تو هم کسي اينجاست؟

گفت: خوب معلومه. اينجا پر از همه چيزه.

پر از آسمون ، خورشيد ، خاک ...

گفتم: فقط همين؟

گفت: نه . يه چيزه ديگم هست،

که از همه چيز تو دنيا مهمتره.

گفتم چي؟

گفت : تو چي فکر مي کني؟

با خوشحالي گفتم آب؟

خنديد و گفت: خيلي مهمتر از اون.

دستامو گرفت و بلندم کرد.

گفت : چشماتو ببند و بو کن.

همين کار رو کردم...

گفت :خب چي شد؟ تونستي ببينيش؟

گفتم: من که چشامو بستم چه جوري ببينم؟

گفت: اگه بخواي ميتوني ببينيش. حتي با چشماي بسته.

از حرفش خندم گرفت . ولي سعي کردم کاري رو که مي گه انجام بدم.

سکوت کردم .سکوتم طولاني شد...

بهم گفت: خدا . خدا رو نمي توني ببيني؟ اون همه چيز اينجاست.

اون همه چيز همه جاست...

جمله هاي آخرشو بلند گفت . خيلي بلند.

بعد از مدتي گفت : حالا تونستي ببينيش؟

چشامو محکم تر از قبل بستم.

گفت : شايد بتوني صداشو بشنوي.

گفتم:  تو چي؟ مي شنوي؟

گفت : آره . هميشه. من باهاش حرف ميزنم.

واسه همينه که هيچوقت تنها نيستم.

بعد سکوت کرديم . هردومون...

دستاي من هنوز توي دستاي پيرش بود.

قبل از رفتن بهش گفتم: من خدا رو ، نه ديدم ، نه شنيدم.

من اونو حس کردم...

لبخند گرمي زد و گفت:  راستي سوالي که پرسيدي چي بود؟

حرفي نزدم...

اون دوباره پرسيد. بلند تر از قبل.

با خنده گفتم : با مني؟

خنديد و گفت : مگه غير از من و تو کس ديگه اي هم اينجا هست؟

گفتم: آره . اين دفعه آره.

گفت: نمي خواي جواب اون سوالي رو که پرسيدي بدوني؟

گفتم: نه. ديگه مهم نيست. جوابمو گرفتم.

يک سال بعد برگشتم همونجا...

ولي ديگه اون درخت پير اونجا نبود.

چند متر اون طرف تر يه درخت جوون و سرسبز ديدم.

قلبم تند تند مي زد.

من چشامو  بستم. سرم رو گرفتم رو به آسمون و بو کردم.

خدا هنوز اونجا بود.

من لبخند زدم................

با تشکر از یه رهگذر . . .

+ نوشته شده توسط مر ید در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 11:39 |

**مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن **  

کلا در دین وآیین ما  کشتن جانداران منع شده بخصوص وقتی خطر یا آزاری ندارند ، ولی  در مورد چند تایی سفارش بیشتری شده **  

۱- زنبور عسل : چون شهد گل خوشبو می خورد و عسل می دهد.  

۲- مورچه : چون در زمان حضرت سلیمان که خشکسالی آمد ، از خدا طلب باران نموده بود.  

۳- قورباغه : چون در زمان حضرت ابراهیم دید که آن حضرت را در آتش انداختند ، از خدا خواست تا به کمک او برود و به اندازه توانش اقدام نماید.                                                                                         

۴- جغد : او را ورکاک گویند ، برای اینکه او یک ماه راهنمای حضرت آدم بود ، از نواحی سراندیب ( سریلانکای کنونی ) تا حوالی جده  

۵- هدهد ( شانه به سر ) : او راهنمای حضرت سلیمان به شهر بلقیس بودوگزارش انحراف مردم سبأ را نزد حضرت سليمان آورد  

6- پرستو : چون بر اثر ستم هایی که به اهل بیت پیامبر رسیده بود در آسمان می چرخید و حمد می خواند.  

7-  عنكبوت : تار عنكبوت پيامبر اسلام را در غار حفظ كرد.  

با نگاهى به منافع حيوانات و عملكرد بعضى انسان‏ها، تشبيه «اولئك كالانعام بل هم اضلّ» را حقّ و منطقى  مى‏يابيم؛گران‏ترين لباس انسان، ابريشم، از حيوانات است. مهم‏ترين غذاى انسان، شير و عسل و گوشت و ماست، از حيوانات است.  

 حيوانات وسيله باركشى و شخم زدن و منبع درآمد و اشتغال هستند.  

حيوانات قابل تربيت و آموزش هستند و لذا شكار سگى كه آموزش ديده حلال است. حتى حيوانات آزار دهنده مثل مار، تنها كسانى را مى‏گزند كه به آنها نزديك شده باشند.  

با توجّه به مطالب فوق، آيا انسان‏هايى كه از دور مردم آزارى مى‏كنند و مناطق دور دست را بمباران و موشك‏باران مى‏كنند، از مار بدتر نيستند؟  

افرادى كه شبانه روز براى مردم حيله و خدعه مى‏كنند و به خاطر رسيدن به هوسهاى بى انتهاى خود نسل انسان را به تباهى مى‏كشند، از حيوانات بدتر نيستند؟  

آدم‏هايى كه يك تنه صدها پرونده جرم و جنايت دارند، از درّنده‏ترين حيوانات پست‏تر نيستند؟  

راستی فرشته بر کدام آدم سجده کرد 

+ نوشته شده توسط مر ید در شنبه بیست و نهم دی 1386 و ساعت 12:47 |
 

عید قربان

          اولین معنایی كه از عید به ذهن میرسد، تغییراتی است كه انسان از ظاهر خود و یا در طبیعت میبیند . این آرایش ظاهری همچون پوشیدن   لباس نو و آمدن بهار طبیعت به یك معنا عید نامیده شده است.

در روایتی از امیر المومنین علی علیه السلام آمده است كه : هر روزی كه انسان در آن به زشتی آلوده نگردد آن روز عید است چرا كه زشتی مهمترین بستر ظهور نزاع میان آدمیان است وباعث برهم خوردن آرامش درونی و بیرونی انسانها میگردد و این همان چیزی است كه با عید یعنی آرامش و شادمانی منافات دارد .

كشته شدن در پای محبوب و قربانی كردن خود مهمترین تعریفی است كه مولوی ازعید به ما می دهد

           آری عید قربان یاد آور آزمایشهای سخت و سنگین الهی از حضرت ابراهیم (علیه السلام ) و ذبح حضرت اسماعیل (علیه السلام )است عید قربان یكى از اعیاد بزرگ اسلامى است كه داراى منزلتى والا نزد عموم مسلمانان می باشد.

           عید قربان روز خجسته و مباركى است كه مسلمانان به حج رفته، پس از تمام شدن‏اعمال حجشان، قربانى مى‏كنند و پس از قربانى، آنچه بر آنان در حال احرام حرام شده‏ بود، حلال مى‏گردد، لذا آن روز را عید تلقى مى‏كنند عیدى كه پس از انجام وظایف‏سنگین حج، به عنوان جایزه الهى و رهایى از احرام پیش مى‏آید. و هم چنین این روزبراى سایر مسلمانان جهان نیز عید است و احترام ویژه دارداین روز، روز گرفتن جایزه از خداى منان است، روزى است كه باید در آن‏ آهنگ گناه نشود و انسان‏هاى مؤمن، با استفاده از چنین روز باعظمتى كه درهاى بهشت‏بر رویشان گشوده مى‏شود و باب رحمت الهى باز مى‏گردد، دست‏هاى آلوده از گناه خویش‏را به سوى آسمان بلند كنند و با تضرع و زارى، به پیشگاه رحمان و رحیم، درخواست‏مغفرت و آمرزش نمایند و حاجت‏هاى فردى و نیازهاى اجتماعى و گروهى خود را با امیداستجابت و روا شدن، بطلبند و بسیار عبادت و نیایش كنند. و قربانى در این روزاگر براى زائران خانه خدا واجب است، براى سایر مسلمانان نیز سنت موكد است و برآن تاكید فراوان شده است.

           در روایت‏هاى مكررى نقل شده كه در روز عید اضحى قربانى كنید تا گرسنگان وبیچارگان از خوردن گوشت‏سیر شوند; آنان كه روزها بلكه ماه‏ها توان تهیه گوشت‏براى خانواده خویش را ندارند، در این روز فرخنده كه براى همگان عید است وبسیار خجسته و مبارك است، خوشحال گردند و از خوردن گوشت‏حلال، بى‏منت،سیر شوند.

          و امروز روز «تكبیر» است; تكبیرى گویا، كوبنده، محكم و بامحتوا، تكبیرى كه‏بازتابش كاخ ستمگران را به لرزه درآورد و قلب ستم ‏دیدگان را شاد سازد; تكبیرى كه دشمنان را براى همیشه از ضربه زدن به اسلام، نومید گردان.

برگرفته از سایت سوره مهرwww.iricam.com  

    « شعر زیبایی از شاعر بزرگ کردستان مولوی هورامی در مورد حلالیت طلبیدن از آشنایان »     

 

جه ماعه ت ُ قه ومان ُ رای خه یر ئه ندیشان

جه رگه ی هامسه ران ُ دل ریشان ُ خویشان

ئه رجاری راگه م غه له ت که رده بو

رام وه سه ر ئاداب هیچ نه به رده بو

که سی خاترش جه من ئیشا بو

یا خود ره نجیوه ش په ریم کیشا بو

گه رده نم ئازاد بکه ران ئارو

گرد و دل روخسه ت بده ران ئارو

دنیا فانی یه ن هه ر مه بو مه رده ن

لازمه ن گه رده ن ئازادی که رده ن

****************************

التماس دعا...

+ نوشته شده توسط مر ید در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 21:4 |

 

  داستان طناب   ((The Rope


داستان را در دلتان با صداي بلند و با توجه بخوانيد. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهيد داشت.
داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد.
به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند . كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام تر سقوط كرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي اش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سكوت، چاره اي نداشت جز اينكه فرياد بزند:
خدايا كمكم كن”. ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي ؟ - نجاتم بده.
-
واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم؟!
-
البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي.
-
پس آن طناب دور كمرت را ببر!
براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت!!
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايد؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيد؟
هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شك نكنيد.
هيچگاه نگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است.
هيچگاه تصور نكنيد كه او از شما مراقبت نميكند و به ياد داشته باشيد خدا همواره مراقب شماست .

 

التماس دعا ...

 

******************************

 

دوستان همیشگی  به یاد درویشان  دو روز پیش یک دوست برایم یک نظر خصوصی در مورد این مطلب فرستاده بود - بهتر دانستم آن را هم برای شما خوانندگان وبلاگ  نمایش بدم

 

 یا حق


سلام دوست من


ممنونم از خدا که فراموشم نکرده ممنونم از اینکه پیام آور حق بودی گفتی خدا فراموشم نکرده - وقتی پست آخر

 

 را می زدم فکر کردم پایین آن بنویسم خدا برات می نویسم و انقدر می نویسم تا شاید یک روز نگاه کنی و یک

 

چیزی بگی -  دیروز یک فرد ناشناسی اس ام اس زد و یک سوره قران برام نوشت و گفت تا شب خبر خوبی

 

می شنوی پیش خودم گفتم انشالله ، امروز که به وبلاگم سر زدم دیدم تنها یک پیام هست آن هم اینطور، ازطرف

 

 به یاد درویشان ، خدا یا تو را بخاطر همه چی و بخاطر تمام جلوه های زیبایت شکر می کنم - تعجب می کنم

 

چطور به کسی که به اندازه کاه هم ارزش نداره توجه می کنه براتون نوشتم تا شما هم در لذت من شریک باشید

 

 باز از شما ممنونم.

 

مدیریت وبلاگ هم از شما دوست عزیز به خاطر اینکه مارا در لذت خود شریک نمودی تشکر می کند .

 

+ نوشته شده توسط مر ید در جمعه دوم آذر 1386 و ساعت 10:53 |

هو

ده صفت برای وارع گشتن

 

 

حضرت امام عبدالقادر گيلانی (غوث الأعظم)(561 ـ 470 هجری) ـ قدّسنا الله بِسِرّهِ ـ در كتاب ارزشمند خويش« الغُنية لطالبي طريقِ الحقّ» مي‌فرمايد:

ورع (پرهيزكاري و پارسايي) كامل نمي‌شود تا زماني كه شخص، ده چيز را بر خويش واجب نداند:

1.    نگهداشتن زبان از غيبت و پرهيز از آن زيرا خداوند فرموده است: « وَلَا يَغْتَب بَّعْضُكُم بَعْضًا [الحجرات/12]» (بعضى از شما بعضى را غيبت نكند).

2.    دوري ورزيدن و اجتناب از سوء ظن و بدگماني چرا كه خداوند مي‌فرمايد:« اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ [الحجرات/11]» (از بسيارى از گمانها بپرهيزيد كه پاره‏اى از گمانها گناه است) و پيامبر(ص) فرموده است « إيّاكُم والظّن فإنّه أكذبُ الحديثِ» (برحذر باشيد از بدگماني، همانا آن دروغترين سخن است(بيشترين دروغ در آن واقع مي‌شود).

3.    پرهيز كردن از مسخره كردنِ ديگران، زيرا خداوند فرموده است: « لَا يَسْخَرْ قَومٌ مِّن قَوْمٍ [الحجرات/11] » (قومى  قومِ ديگر را ريشخند و مسخره نكند).

4.    نگهداشتنِ چشم از نگريستن به آنچه نگاه كردن به آن حرام است، چراكه خداوند فرموده است:« قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ [النور/30]» (به مؤمنان بگو ديده فرو نهند).

5.    راستگويي؛ زيرا خداوند فرموده است:« وَإِذَا قُلْتُمْ فَاعْدِلُواْ [الأنعام/152]» (چون [به داورى يا شهادت] سخن گوييد، دادگرى كنيد)؛ يعني راست گوييد.

6.    اينكه منّت و لطف خداوند را بر گردنِ خويش ببيند تا مغرور نگردد و به خويش مُعْجِب نشود زيرا خداوند مي‌فرمايد:« بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدَاكُمْ لِلْإِيمَانِ [الحجرات/17] » (بلكه [اين] خداست كه با هدايت‏كردنِ شما به ايمان، بر شما منّت مى‏گذارد).

7.    اينكه مال و ثروت خويش را در راه حقّ ببخشد نه در راه باطل زيرا خداوند مي‌فرمايد: « وَالَّذِينَ إِذَا أَنفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَلَمْ يَقْتُرُوا [الفرقان/67] » ( و[بندگان خدا] كسانى‏اند كه چون انفاق كنند نه اسراف و ولخرجى مى‏كنند و نه تنگ مى‏گيرند) يعني مال را در راه نافرماني و گناه صرف نمي‌كنند و از آن در راه عبادت و طاعت بخل نمي‌ورزند و مانع كار نيك نمي‌شوند.

8.    اينكه براي خويشتن بزرگي و علوّ و غرور نخواهد زيرا خداوند فرموده است:« تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا [القصص/12] » ( آن سراى آخرت را براى كسانى قرار مى‏دهيم كه در زمين خواستار برترى و فساد نيستند).

9.    بر نمازهاي پنجگانه با ركوع و سجود و اركان آن مداومت و محافظت كند، كه خداوند فرموده است: « حَافِظُواْ عَلَى الصَّلَوَاتِ والصَّلاَةِ الْوُسْطَى وَقُومُواْ لِلّهِ قَانِتِينَ [البقره/238]» (بر نمازها و نمازِ ميانه مواظبت كنيد و خاضعانه براى خدا به پا خيزيد).

10.                      بر سنّت و جماعت استقامت داشته باشد چرا كه خداوند فرموده است: « وَأَنَّ هَذَا صِرَاطِي مُسْتَقِيمًا فَاتَّبِعُوهُ وَلاَ تَتَّبِعُواْ السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَن سَبِيلِهِ ذَلِكُمْ وَصَّاكُم بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ [الأنعام/153] » : ( و [بدانيد] اين است راهِ راستِ من  پس از آن پيروى كنيد و از راه‏ها[ى ديگر] كه شما را از راهِ وى پراكنده مى‏سازد، پيروى مكنيد، اينهاست كه [خدا] شما را به آن سفارش كرده است، باشد كه به تقوا گراييد). (1)

ـــــــــــــــ

  (1) منبع:  الغُنية لطالبي طريقِ الحقّ؛ الشّيخ عبدالقادر بن ابي صالح الجيلاني؛ وضع حواشيه: ابوعبدالرّحمن صلاح بن محمّد بن عويضه، الجزء الأوّل، ص. 256 ، الطبعة الثانيّه، دارالكتب العلميّه، بيروت 1424.

* انتخاب و ترجمه: عبدالستّار نقشبندي.

وبلاگ به یاد درویشان از همکاری و راهنمایی های همیشگی آقای نقشبندی کمال تشکر و قدردانی رادارد.

+ نوشته شده توسط مر ید در یکشنبه ششم آبان 1386 و ساعت 16:29 |

نزديک ترين نقطه به خدا هيچ جاي دوري نيست.نزديک ترين نقطه به خدانزديک ترين لحظه به

 اوست،

            يا اللهيا الله

وقتي حضورش را درست توي قلبت حس ميکني،آنقدر نزديک که نفست از شوق التهاب بند

 مي آيد.آنقدر هيجان انگيزکه با هيجان هيچ تجربه اي قابل مقايسه نيست.تجربه اي که بايد طعمش

 را چشيد . اغلب درست همان لحظه که گمان مي کني در برهوت تنها ماندي، درست همان جا که دلت

 سخت مي خواهد او با تو حرف بزند،همان لحظه كه آرزو داري دستان پر مهرش را بر سرت بکشد، همان

 لحظه نوراني که ازشوق اين معجزه دلت مي خواهد تاآخردنيا از ته دل وبا کل وجودت اشک شوق بريزي

 وتا آخرين لحظه وجودت بباري . نزديک ترين لحظه به خدا مي توانددر دل تاريک ترين شب

عمرناخواسته تو ويا در اوج بزرگ ترين شادي دلخواسته تو رخ دهد ,مي تواند درست همين حالا باشد و

زيباترين وقتي که مي تواند پيش بيايدهمان دمي است که برايش هيچ بهانه اي نداري. جايي که دلت بر

اي او تنگ است . زيبا ترين لحظه ي عمر و هيجان انگيز ترين دم حيات همان لحظه باشکوهي است که

 با چشم با خودت خدا را مي بيني.درست همان لحظه که مي بيني او همه عظمت بيکرانش در قلب

کوچک تو جا شده است. همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت حس، و نوراني و متعالي شدن حست

را درک مي کني. آن لحظه که مي بيني آنقدر اين قلب حقير ارزشمند شده است که خدا با همه عظمت

 بيکرانش آن را لايق شمرده و بر گزيده. و تو هنوز متعجب و مبهوتي که اين افتخار و سعادت آسماني

 چگونه و ازچه رو از آن تو شده است و اين را هميشه به ياد داشته باشيد...بودن را باور کن و تا زماني که

 زنده هستي با عشق زندگي کن.لازمه عشق يک ارتباط عارفانه است پس به نيت قربت آماده شو،وضو

بگير و با تن پوشي از دعا و نيايش .در محلي آرام ،دلبستگي دنيوي را قطع کن و به هيچ چيز جز او

نينديش شماره بگير و از ته قلب صدايش کن و او را به بزرگي و يکتا بودن ياد کن. مي خواهي آسمان دلت

 آبي وخورشيد،روشنگر زندگي ات باشد.ميخواهي زبان گلها را بداني و راز خلقت را دريابي پس به اوتوکل

 کن،دست هايت را بالا ببر،وجودت را سرشار از عشق و تمنا کن و به او بگو دوستش داري و فقط او را

مي ستايي، از او کمک مي جويي،بخواه که راه راست را به تو نشان دهد، خودت را گم کن بگذار هيچ

نقشي از تو بر زمين نماند بال هايت را باز کن به سوي معبود حقيقي پرواز کن. از او بخواه گاهي مواقع

 اختيار را از دست تو گرفته و به جايت تصميم بگيرد،وقتي او را به بزرگي ياد کردي و در برابرش سر بر

 سجده نهادي ، وقتي صداي ناله هايت به عرش کبريا رفت و قلبت تپيد ، قطرات اشک در چشمان

زيبايت حلقه زد و گرمي اش را بر گونه هايت حس کردي،آن هنگام که در گفتن اياک نعبد و اياک

نستعين، دلت شکست و صدايت لرزيد،بدان که گوشي را برداشته است و بشارت مي دهد بنده به من بگو

 چه مي خواهي تادعايت را اجابت نمايم. در اين لحظه فرشته ها ناظر اين همه شکوه و عظمت هستند

 بدان که اگر به صلاح تو باشد همه چيز به تو عنايت ميکند. دوست من دعا کن هميشه با تو در تماس

 باشد و اگر روزي يادت رفت زنگ بزني ،تو را بيدار کند و عبادت را در تو بپروراند. هر لحظه منتظر باش

 تا تو را در مسير زندگي هدايت کند.تنها سعي کن براي چند لحظه به جز او همه چيز را فراموش

 کني ....

+ نوشته شده توسط مر ید در جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت 17:56 |

الهی نور تو چراغ معرفت بیفروخت دل من افزونی است گواهی تو ترجمانی من بکردند ندأ من افزونی است قروب تو چـــراغ وجد بیفروخت همت من افزونی است بود تو کار من راست کـــرد بود تو من افزونی است ـ

الهی از بود خود چه دیدم مگر بلا و عناد از بود تــــو همـــه عطا است و وفای به بر پیدا و بکرم هویداـ نا کرده گیر کرد رهی و آن کـــن که از تو سزا-

الهی نـــام تو مــا را جواز و مهــــــر تو ما را جهــاز ـ

الهی شنــاخت تو ما را امان و لطف تو مـــا را عیـــان ـ

الهی فضـــل تـــو ما را لوادکنف تــــو ما را ئادی ـ

           خواجه صاحب انصاری  

الهی ضیعفان را پناهی قاصدان را بـــر سراهی مومنـــــان را گواهی چه بود که افزوئی و نکاهی؟

الهــــی چه عزیز است او که تو او را خواهی در بگریزد او را در راه آرئی طوبی آنکس را را کـــه تو او رایی ـ آیا که تا از ما خــــود کرائی؟

کریمــا گرفتار آن دردم که تو درمان آنی ـ بنده آن ثنا ام که تو سزای آنی من در تو چه دانم؟ تو دانی ـ تو آنی که گفتی من آنم آنــی ـ

الهی نمی توانم که این کار بیتو بسر بریم نه زهره آن داریم که از تو بسر بریم ـ هر گه که پنداریم کهه رسیدیم از حیرت شمارواسر بریم ـ

خـــــداوندا کجا باز یابیم آنروزکه تو ما را بودی و ما نبــودیم تا باز به ان روز رسیم میان آتش و دودیم اگـــر بدو گیتی آنروز یابیم پر سودیم ور بود خود را در یابیم به نبــود خود خشنودیم ـ

   مكه مكرمه

+ نوشته شده توسط مر ید در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 9:45 |

                   شيخ عثمان و ملا عبدالكريم مدرس

                   سروده زیربخشي ازمولودنامه ملا عبدالکریم مدرس (رح)مي باشد                              

ئه ي پيغه مبه ري ره هبه ري ئيسلام

برژي به سه ر تا سه لات و سه لام

ئه ي يادگاري نه ته وه ي ئاده م

بو تو بوو دنيا ده رچوو له عه ده م

دلي به يادي تو نووراني بي

له گه ل فريشته ئه بي به ها وده م

ئه ي پيغه مبه ري شيرين ره نگ و بو

ده ستي هانامان به داماني تو

خوت زوير مه كه له بي شه رميمان

لابكه ره وه ئه مجاره ش له نو

               

+ نوشته شده توسط مر ید در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت 21:14 |

به نام خدا ، خداي عشق ، خداي ناكجا آباد شهر عاشقان  و ديار عارفان و شهيدان

به نام خداي مولاناي رومي ، سعدي و حافظ و گيلاني ، خالد و مولوي و طالباني

به نام او كه شهر عاشقان و ماوراي واقعيت را واقعيت مي بخشد و هر عاشق و

عارف دل سوخته اي را بدانجا رهنمون مي سازد .

سلام عاشقان و عارفان ديار ناكجا آباد

سلامي چو بوي خوش آشنايي

هنگامي كه براي اولين بار ناكجا آباد زرين كوب عزيز را خواندم به طور

حيرت انگيزي شيفته كلام او شدم واز اوايل آن با ورود به شهر ناكجاباد

و آمدن مولاي بلخ به ملاقاتش و تا اواخر آن با خدا حافظي وناله غمگين

ني آنجا را بدرود گفته است اشك از چشمانم سرازير شد و به ياد رفتن

خود به ناكجا آباد افتادم .            ياد باد آن روزگاران ياد باد

درود به سفر چند روزه به ناكجا آباد يا عشق آباد  ، سفري كه در آن

هيچ منيت وخودي نبود جز عاشقان با معشوقشان ، سفري كه نه غرور

باما بود و نه فتنه .                    جز منو يار نبوديم خدا با ما بود  .

سفري كه همه اش گريه بود و تفكر ، سفري كه ورود من به آن با ورود به كلبه

درويشانه پاييزي مولاناي رومي بود كه مولاي بلخ در آن كلبه به سماع پرداخت .

آنجا دياري است كه در ناكجا آباد زرين كوب به بيان آمده است در آنجا

فلسفه اعتباري ندارد در آنجا همه چيز با انسان حرف ميزند و انسان

حرف آنها را درك مي كند . در آنجا فقط عشق وجود داردو عاشق و معشوق .

اينجا بود كه من با ورود به ناكجا آباد دانستم عشق بر همه چيز برتري دارد.

من براي ورود بدانجا علاقه نشان دادم و با نظر گوشه چشم ديگري بدانجا وارد شدم .

ياد باد آنكه نهايت نظري باما بود .

ديار ناكجا آباد دياري نيست كه بتوان آنرا تشريح كرد نمي توان آن را توصيف

كرد وهر چقدر براي توصيف آن تلاش كني هرگز نخواهي توانست .

پس سخن كوتاه بايد والسلام

اما حيف كه ديگر مجال نبود و يا نگذاشتند و حكمت دانستند تا بيشتر از آن چشمه

ناكجا آباد بنو شم و هنوز هم بعد از مدتها همچنان عزادار آنم و چشم انتظار آن .

اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي

دل بي تو به جان آمد وقتست كه باز آيي

بدرود ناكجا آباد ... سرزمين خيال انگيزي كه در آن انسان از خودي خود رهايي دارد.

حيف كه من به دنياي واقعيت باز گشته ام و آنچه در سير خويش

ديده ام روئيا نبود  بلكه ماوراي واقعيت بود .

كي بود دوباره برگردم به ديار ناكجا آباد .

حافظ وصال مي طلبد از ره دعا

يارب دعاي خسته دلان مستجاب كن

ياحق      (  التماس دعا   )

 

+ نوشته شده توسط مر ید در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 و ساعت 19:59 |

                       بسم الله الرحمن الرحيم

 

يكي از اشعار عرفاني وبسيار زيباي پير دستگيرشيخ عبدالرحمن خالص مشهور  به غوث ثاني يكي از رهبران بزرگ طريقت قادريه طالباني  :

درمورد اين شعر لازم به گفتن است كه در تكيه هاي طالباني هنگامي كه تهليله به پايان مي رسد ودراويش ذكر وسماع را آغاز مي كنند، اين شعر مطلع تصانيف قوالان است كه ابتدا بدون دف وآهسته وسپس به همراه دف آن را مي خوانند.

من خيلي وقتها پيش از يك درويش صاحب دل كه امروز فوت كرده وخدا اورا قرين رحمت خود گرداند شنيدم كه روزي دراويش درتكيه كركوك به كار مشغول بودند . به سنگي بزرگ وسخت مي رسند كه هركارمي كنند نمي توانند آن را بشكنند واز سر راه بردارند. پس از اينكه عاجز مي شوند به حضور پير خالص مي روند وقضيه را مي گويند ايشان دفي به دست گرفته وبا صدايي رسا وآهنگين اين شعر را به همراه دف مي خوانند:

ما محرم سلطانيم، هَی هَی جَبَلی قُم قُم   ما صاحب ديوانيم، هي هي جبلي قم قم

درهمان لحظه سنگ تكه تكه مي شود وآن رااز سر راه برمي دارند.البته اين كرامت براي شيخ والامقامي همچون پير خالص شيخ عبدالرحمن چندان حائز اهميت نبوده واز ايشان كرامات زيادي نقل شده كه در اين مقال نمي گنجد.

 

                       

                            ما محرم سلطانيم ، هَی هَی جَبَلی قُم قُم

    

                            ما صاحب ديوانيم ، هي هي جبلي قم قم

 

دريای طريقت را ، درُهای حقيقت را

 

ما گوهر غلطانيم ،  هي هي جبلي قم قم

 

در عالم جسمانی ، در زمره روحانی

 

ما مظهر جانانيم ،  هي هي جبلي قم قم

 

خورشيد حقيقت را ما مطلع انواريم

 

ما پرتو تابانيم ،  هي هي جبلي قم قم

 

از بحر قدم جوييم ، نه اوييم و هم اوييم

 

زين حادثه حيرانيم ،  هي هي جبلي قم قم

 

در ميکده کثرت ، خورديم مي وحدت

 

ما زمره مستانيم ،  هي هي جبلي قم قم

 

                 ما خالص ناسوتيم ، مست می لاهوتيم

 

              هم صورت رحمانيم ،  هي هي جبلي قم قم

 

+ نوشته شده توسط مر ید در چهارشنبه نهم خرداد 1386 و ساعت 0:26 |

 

 

+ نوشته شده توسط مر ید در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 و ساعت 13:8 |

  

 

امام عبدالقادر( رض ) بر اساس اين اعتقاد كه؛ در مورد ( تبليغ و ارشاد ) مسئوليت وتكليف دارند به آن اشتغال مي ورزيدند.در مجلسي فرموده بودند ( پاك و بي عيب است خداوندي كه در قلب وانديشه ام علاقه وشوق به ارشاد ونصيحت را قرار داد وهمه امور ديگرم رادر مقابل آن كم اهميت نمود. من داعي وواعظي بيش نيستم ودر مقابل دعوت وارشادم مزدي نمي خواهم؛ اجر وپاداشم را از پروردگارم دريافت نموده ومي نمايم . من به دنبال درهم ودينار نيستم. بنده وگردن كج دنيا وآخرت هم نمي باشم؛ فقط از خالق يكتايم پيروي واطاعت مي كنم؛ اي مردم خوشحالي من در سعادت ورستگاري شما وغم واندوهم در گمراهي وشقاوت شما خواهد بود.( كتاب فتح الرباني تاليف خود حضرت عبدالقادر گيلاني است. )

اشتغال وعلاقه او به امر( وعظ و ارشادوتربيت )سبب بي توجهي وغفلتش از تدريس وترويج ( علم وسنت وعقائد صحيحه ) ومبارزه با اهل بدعت وانحراف نمي گرديد. او در اصول اعتقادي واحكام فقهي از امام احمد حنبل واهل حديث پيروي مي نمود.

ابن رجب مي گويد: در مسائل مربوط به صفات خداي متعال و قضاء وقدر و.... پيرو سنت  ودر مقابله ومباحثه ي فكري با مخلفين بسيار تلاشگر وجدي بود. (طبقات الحنابله )

امام عبدالقادر گيلاني (رض) اهميت وعلاقه فراواني به كار تدريس نشان مي داد وخود دانشمند وعالمي آگاه به علوم گوناگون بود. راجع به ايشان گفته اند: در مسائل مربوط به سيزده علم اهل نظر و راي بوده است ؛ در مدرسه ومحضرشان علومي همچون تفسير قرآن؛ حديث؛ فقه مذاهب؛ اصول الفقه؛ صرف ونحو و..... تدريس مي گرديد. خود ايشان بعد از ظهرها با قرائات سبعه قرآن را تلاوت مي فرمود.

درمذهب امام شافعي وامام احمد بن حنبل فتوي مي داد.علماي عراق با نظرصائب  ودقيق ايشان درمسائل فقهي باتقدير واحترام برخورد مي نمودند.(طبقات الكبري – شعراني )

در قرن پنجم هجري (تصوف) و (طريقت) داشتند درمسيري گام مي نهادند كه در آينده ممكن بود به انحراف وجدائيشان از (شريعت)؛ بينجامد وخود رابه صورت تشكل ومسلكي كه جز در ظاهر هيچگونه رابطه اي با    دين نداشته باشند در آورند.

انحراف وبيراهه رفتن هاي (تصوف و طريقت ) وادعاهاي پوچي از قبيل رسيدن به حقيقت و نهايت، نهايتي كه در آن فرائض وتكاليف ديني برچيده مي شوند گسترش يافته بود.

امام عبدالقادر گيلاني (رح) ازجمله سرسخت ترين مخالفين اين عقايد، وكوشاترين تلاشگران درجهت هماهنگي وتسليم طريقت در مقابل شريعت بود اواطاعت وپيروي از قرآن وسنت وحاكميت بخشيدن آنها را درهمه شئون زندگي اساس همه امور مي دانست.

او با توجه به شخصيت توانا واخلاق وتقواي خويش موفق گرديد، از رفتن طريقت به سوي انحراف جلوگيري نمايد وآن رادرمسير صحيح واوليه خود قرار دهد.

 

برگرفته از كتاب { آشنايي باشخصيت و افكار امام عبدالقادر گيلاني(رح ) }

مؤلف : امام ابوالحسن ندوي( رح)

 

+ نوشته شده توسط مر ید در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 20:4 |

         شدم مجنون و سرگردان من از سوداي درويشان

                                             ندانم تاكجاباشد مقام و جاي درويشان

 

     در آن مجلس كه درويشان شراب از عشق مي نوشند

                                        درآيد خضر پيغمبر  شود ساقي درويشان

 

       درآن مجلس كه درويشان به ذكر حق مي جوشند

                                        خدا آيد در آن مجلس شودمهمان درويشان

 

 

 

 

            اميرالمومنين حيدر كه شد داماد  پيغمبر

                                  كمر مي بست و خوش مي گفت منم مولاي درويشان

 

          زدرويشي سر مويي نسيب خود نمي  بينم

                                  ولي غافل نيم يك دم من از سوداي    درويشان

 

           ز آه ودرد درويشان هراسان و گريزانم

                                  كه از رندان گذر دارد بر پيكان درويشان

 

            الا اي شمس تبريزي تو يادي كن ز درويشان

                                   حيات جاودان يا بي تو از دلهاي درويشان

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مر ید در جمعه دهم فروردین 1386 و ساعت 17:20 |

فرقه‏های صوفی

 

از همان آغاز به علل مختلف، سير و سلوک عرفانی با شيوه‏ها و روشهای گوناگون انجام پذيرفته است که اين شيوه‏ها و سليقه‏ها به عنوان طريقت‏يا سلسله، شناخته شده‏اند، که به سلسله‏های مهم عرفان و تصوف اسلامی ذيلا اشاره‏ای می‏کنيم:

 

سلسله قادريه:

 

منسوب به عبد القادر گيلانی (متوفی 562 ه.) ملقب به قطب الاعظم. پيروان اين مکتب  به محبت و خدمت‏شهرت دارند. اگرچه در اصل از بين حنابله برخاسته‏اند، اما تا حدود زيادی اهل تسامح و مسامحه بودند. در اين طريقت‏به حفظ سنت و شعائر تاکيد می‏شود و اين طريقت در سراسر بلاد اسلامی منتشر شده است.

 

  سلسله رفاعيه:

 

 منسوب به ابو العباس سيد احمد رفاعی بصری(متوفی 578) است که سلسله شيوخ آن به معروف کرخی می‏رسد. پيروان اين طريقت جهانگرد و خانه به دوش و در کار رياضت و تربيت و ترتيب ذکر، تندروتر از قادريه‏اند.

 

 

سلسله بدويه:

 

منسوب است‏به سيدی احمد البدوی (متوفی 675) که آنان را احمديه نسز می‏نامند. سلسله بدوی در مصر انتشار زيادی پيدا کرد. در يکی از جنگهای صليبی که سن لوئی به مصر حمله کرد پيروان اين سلسله مسلمين را به جنگ با مسيحيان تشويق می‏کردند. اما بی‏بند و باری و ميگساری آنها بعدها از اسباب عدم توجه عامه مسلمين به آنها شد.

 

سلسله سهرورده:

 

منسوب به شهاب الدن عمر بن عبد الله سهروردی (متوفی 632 ه.) است که در تصوف طريقه‏ای معتدل داشت. وی عمل به فرايض دین را مقدمه وصول به حقيقت می‏شمرد. سلسله‏های جلاليه، جماليه، زينبيه، خلوتيه و شعبه‏های متعدد و مختلف آن در آسيای صغير، روشنيه در افغانستان از طريق سهرورده نشات يافته‏اند. زکريای مولتانی، اين طريقت را در هند رواج داد و پيروانی یافت.

 

 

سلسله شاذليه:

 

منسوب به ابو الحسن شاذلی (متوفی 656 ه.) است. رعايت پنج اصل خوف ظاهری و باطنی، پيروی از سنت، عدم اعتنا به خلق، تسلیيم و رضا، توکل در شادی و محنت، پايه اعتقادی اين طريقت است. اين سلسله در مصر و مغرب و بلاد عثمانی قديم اعتبار تمام را کسب کرده است. سلسله‏های: جوهريه، وفائيه، مکيه، هاشميه، عفيفيه، و قاسميه، خواتريه در مصر و سلسله‏هايی مثل شيخيه، ناصريه، حبيبيه، و يوسفيه در مغرب، از آن منشعب شده‏اند.

 

سلسله نقشبنديه:

 

منسوب به خواجه بهاء الدين محمد نقشبند (متوفی 792 ه.).

 اين سلسله در هند، مخصوصا در دوره اقتدار مغول هند، نفوذ داشت. پيروان اين طريقت  طرفدار زهد و سادگی هستند.

البته مركزيت اين طريقت درزمان مولانا خالد نقشبندي شهرزوري از هندوستان به كردستان انتقال يافته ومشايخ نقشبنديه هورامان كه جانشينان مولانا خالد محسوب مي شوند اين طريقت را در سراسر جهان گسترش داده اند.

 

سلسله چشتيه:

 

اين سلسله را معين الدين چشتی (633) به وجود آورد. که شيخ فريد الدين شکر گنج (متوفی 670 ه.) و شيخ نظام الدين اولياء (متوفی 725 ه.) از اخلاف وی هستند.

 

سلسله شطاريه:

 

منسوب به عبد الله شطار (متوفی بين 818 و 832 ه.) است‏سخنان او يادآور سخنان بايزيد و حلاج است. اين طريقه در سوماترا و جاوه نيز پيروانی دارد.

 

 

سلسله مولويه:

 

 منسوب به جلال الدين محمد بلخی رومی معروف به مولوی (متوفی 672) که دو فرقه پوست‏نشينان و ارشاديه از آن برخاسته‏اند. پيروان اين طريقت، معتقد به وحدت وجود هستند و توجه به وجد و سماع، قول و ترانه از مختصات اين طريقت است. مولويه در عهد دولت عثمانی‏ها کسب نفوذ کردند و بعد از روی کار آمدن جمهوری ترکيه نفوذ خود را از دست دادند و اکنون فقط در حلب و بعضی بلاد کوچک باقی ماندند.

 

 

سلسله بکتاشيه:

 

منسوب به حاجی بکتاش ولی (متوفی 738 ه.) اين طريقت در حدود قرن هشتم هجری پيدا شد و در ترکيه در روزگار سلاطين عثمانی رواج يافت. در آداب و عقايد اين فرقه، هم صبغه تشيع است و هم نوعی گرايش به تاويل و مسامحه. بعضی آداب و رسوم هم از تاثير و تقليد نصارا در بين آنها رواج يافته است. کلاه سفيد، احترام به اديان، مبارزه با ظلم، از خصوصيات آنان است.

 

سلسله نعمت اللهيه:

 

منسوب به شاه نعمت الله ولی (متوفی 835 ه.) عقيده به وحدت وجود افراطی از مختصات اين طريقت است. چند طريقه از اين سلسله منشعب شده است که در ايران پيروانی دارد.

 

سلسله ذهبيه:

 

منسوب به مير عبد الله برزش آبادی که طريقه او از طريقت کبرويه جدا شده است و تا حدی رنگ غلو دارد و مانند سلسله نعمت اللهیه به تشيع منسوب است.

 

       برگرفته از کتاب: عرفان نظری ص 195 - نويسنده: دکتر سيد يحيي يثربي

 

+ نوشته شده توسط مر ید در جمعه دهم فروردین 1386 و ساعت 16:26 |